تو همیشه بر قرار خود هستی
این منم که بی قرارم.
************************
آسمان تازه
خورشید و صبح تازه
آیا من می توانم به تازگی خود را باز یابم؟
*************************
من انگار تمام نمیشوم
جز با ترانه باران
تو همیشه بر قرار خود هستی
این منم که بی قرارم.
************************
آسمان تازه
خورشید و صبح تازه
آیا من می توانم به تازگی خود را باز یابم؟
*************************
من انگار تمام نمیشوم
جز با ترانه باران
شكر يك دانه گندم را نمي توان بجا آورد سپاس يك بوستان محبت و لطف را چگونه مي توان ادا كرد
-کجابودم... كجا رفتم ...كي رسيدم .نميدانم.چرا حواسم اينقدر پرت شده است.
از سرويس پياده ميشوم.
- فروشنده مي گويد : 5100 تومان.اسكناس هزار توماني ندارم.سه تا اسكناس دو هزار توماني و يك اسكناس صد توماني روي ميز ميگذارم و منتظر مي مانم كه فروشنده اجناس را در نايلون بگذارد و با باقيمانده پول تحويلم بدهد.در اين فاصله فروشنده يك مشتري را راه مي اندازد و اجناس مرا در نايلون ميگذارد و بعد به پولي كه روي ميز گذاشته ام خيره ميشود.نگاهم مي كند.5100 تومان؟مگر جنس چه داري؟ ميگويم فقط همينها.دو بسته نان.يك شير كم چرب.دو بسته كوچك بيسكويت دايجستيو و يك بسته بيسكويت پتي بور.دو مرتبه قيمتها را با ماشين حساب محاسبه مي كند.ميشود 2100 تومان.بخودم مي ايم.راستي مگر چه خريده بودم كه 5100 تومان شده باشد.يادم مي ايد كه مثلا حسابدارم.آنهم سرپرست يك واحد حسابداري در يك شركت بزرگ صنعتي.بخودم نهيب ميزنم.كجايي ؟ چته؟ حواست پرته؟بخودم قول ميدهم كه ديگر حواسم باشد.ميگويم اين يه اتفاق گذراست.پيش مي ايد ديگه.ولي تو دلم ميخوام بهش بگم كه اينها همه اش تقصير توست.نه اينكه خطايي كرده باشي اما اينقدر لحن گرم و پر مهر هم آدم را حواس پرت مي كنه.جوري پيام و يادداشت مي نويسي كه مني كه ميخوام ديگه چيزي براي كسي ننويسم و نهايت يك اظهار نظر كوتاه و رسمي داشته باشم را اينطور بي حواس ميكنه.
راستي چرا بايد اينطوري باشه.اگر نياز گفتگو و همدلي يك نياز سطحي و گذرا باشه كه نبايد اينقدر تمام هوش و حواس را بخودش مشغول كنه.حتمن ريشه در فطرت انسان داره كه اينگونه تمام وجود را در بر ميگيره...
يك دفعه زير پايم خالي ميشود.باران باريده بود و من پايم در گودال آبي فرو رفته بود.
با اينكه تا حال دلم نمي آمد اورا مقصر بدانم ولي اينبار با قاطعيت گفتم كه او مقصر است.مي توانست كمي رسمی تر بنویسد...تا به دل تو برسم
باید فرسنگها تا دل خود را بپیمایم
چه سفر سختی
و گاه باید حتمن تنها
تنهای تنها راه را بپیمایی
وگرنه مشغول شدن
حواس ترا از اصل راه و مقصد دور می کند.
همه اینها برای رسیدن به توست
گفتن یا سکوت
تنهایی یا خواستن همدلی هایت
برای رسیدن به توست
که معنا بخش و کامل کننده هستی و زندگی و حقیقت من هستی.
ساده نیست از هوایی به هوای دیگر شدن.
اما روزگار گاه به گاه می آموزد که باید هجرت کنی.
هر چقدر دور دور
من ترا صدا میزنم
ترا انتظار می کشم
با خیال تو خوشم.
خدايا !
فقط با آواز فرشتگان توست
كه در اين هياهوي بيهوده روزگار
جانم آرام و آسوده ميشود.
بخوان برايم اي فرشته
با نگاهت
كه ترانه آن از سرود لبهاي آتشينت
بلندتر و پرطنين تر است.
بخوان كه دلم بسيار گرفته است
به اندازه همه زمين
و به وسعت زيبايي آسماني تو
پرنده ای خاموش در دشت دل به گلبرگها می نگرد.
-من از شما خسته و ناامید نیستم.
زمانه خسته ام می کند وقتی که از نزدیکترین فاصله غریو های غریبانه میشنوم.
نگاهت چه آرامشی می بخشد
ای آسمان!
آفرینش در هر لحظه و در هر ذره سرشار از معجزه هاست
به روال عادی زندگی تکیه نکنیم
به معجزه ها بیندیشیم
و آنها را پذیرا شویم.
من هیچگاه
در تنهایی خود تنها نیستم
وقتی که هر روز
در گذر گاهم
شاخه گلی مهربان
گرم به من لبخند می زند.