برای انسانهای عادی مرگ پایان زندگی است
اما برای انسانهای بزرگ مرگشان ادامه پرشور و پرتاثیرزندگیشان است
اندیشه ها و آرمانها و یاد و صدا و روح عاشق و پر تپش آنها
بعد از مرگ هم
چون زمان زندگی اینجاییشان ادامه می یابد
آنها هیچگاه نمی میرند
همیشه زنده و جاریند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 15:47  توسط نوراله
|
با لبخندی شیرین بر لب در حالی که ترا نگاه می کند می گوید: سلام
سلامش را گرمتر از تابش خورشید با لبخندی به پهنای آسمان پاسخ
می گویی و دستت را بسویش دراز می کنی.اما او بی اعتنا از کنارت
می گذرد.او داشت با کسی در دورها با موبایل صحبت می کرد.
خیس عرق می شوی ...
چرا اینهمه در خواب و خیالی ...
کی می خواهی به خودت بیایی
برگرد به دامن آن یگانه دوست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 13:6  توسط نوراله
|
"تو را"
خدایا!
ترا دوست دارم
ترا می پرستم
ترا می خواهم
چون تنها تو می توانی نیازهای مرا بر آورده کنی
و مشکلات مرا بر طرف سازی
و به من ثروت و رفاه و قدرت و مقام ببخشی
و من به همه چیز برسم
چنانچه جز من هیچکس و هیچ چیز نباشد
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 17:22  توسط نوراله
|
دور نیست
در همین نزدیکیست
اگر بهم کمک کنیم
می توانیم پیدایش کنیم
نمیدانم من صدایم رسا بود؟
آیا شما شنیدید؟
کاش من و شما...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 15:37  توسط نوراله
|
او را فراموش کرده بودم
اما ترا نه !
در حالی که تو هستیت را از او داری
و پیام عشق را نیز.
من چگونه توانسته بودم برگ را از شاخه
موج را از دریا
و ترا از او جدا ببینم
بیا دوباره با هم به سرچشمه برگردیم
و در بستر یگانه با او جاری شویم
بسمت رودخانه
بسمت دریا
بسمت رهایی و تازه گی همیشگی
که فقط با او
من و تو می توانیم
ما شویم
یگانه شویم
و همیشه تازه و سرشار و رها.
او همه هستی ما
عشق ما
بالندگی
و ترانه ماست.
بدون حضور او
بدون نفس هستی بخش او
دوستی ها دوستی نیست
زندگی ها زندگی نیست
عشق ها عشق نیست
و حتی این ترانه هم ترانه نیست.
فقط با او
و در پناه نگاه سعادتبخش او
می توانیم با هم دوستی کنیم
زندگی کنیم
شکوفا شویم
و عشق بورزیم.
بیا با هم بسمت او برویم
با هم به او بپیوندیم
با هم با او یکی شویم
همه با هم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 8:54  توسط نوراله
|
تو همیشه بر قرار خود هستی
این منم که بی قرارم.
************************
آسمان تازه
خورشید و صبح تازه
آیا من می توانم به تازگی خود را باز یابم؟
*************************
من انگار تمام نمیشوم
جز با ترانه باران
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:43  توسط نوراله
|
شكر يك دانه گندم را نمي توان بجا آورد سپاس يك بوستان محبت و لطف را چگونه مي توان ادا كرد
-کجابودم... كجا رفتم ...كي رسيدم .نميدانم.چرا حواسم اينقدر پرت شده است.
از سرويس پياده ميشوم.
- فروشنده مي گويد : 5100 تومان.اسكناس هزار توماني ندارم.سه تا اسكناس دو هزار توماني و يك اسكناس صد توماني روي ميز ميگذارم و منتظر مي مانم كه فروشنده اجناس را در نايلون بگذارد و با باقيمانده پول تحويلم بدهد.در اين فاصله فروشنده يك مشتري را راه مي اندازد و اجناس مرا در نايلون ميگذارد و بعد به پولي كه روي ميز گذاشته ام خيره ميشود.نگاهم مي كند.5100 تومان؟مگر جنس چه داري؟ ميگويم فقط همينها.دو بسته نان.يك شير كم چرب.دو بسته كوچك بيسكويت دايجستيو و يك بسته بيسكويت پتي بور.دو مرتبه قيمتها را با ماشين حساب محاسبه مي كند.ميشود 2100 تومان.بخودم مي ايم.راستي مگر چه خريده بودم كه 5100 تومان شده باشد.يادم مي ايد كه مثلا حسابدارم.آنهم سرپرست يك واحد حسابداري در يك شركت بزرگ صنعتي.بخودم نهيب ميزنم.كجايي ؟ چته؟ حواست پرته؟بخودم قول ميدهم كه ديگر حواسم باشد.ميگويم اين يه اتفاق گذراست.پيش مي ايد ديگه.ولي تو دلم ميخوام بهش بگم كه اينها همه اش تقصير توست.نه اينكه خطايي كرده باشي اما اينقدر لحن گرم و پر مهر هم آدم را حواس پرت مي كنه.جوري پيام و يادداشت مي نويسي كه مني كه ميخوام ديگه چيزي براي كسي ننويسم و نهايت يك اظهار نظر كوتاه و رسمي داشته باشم را اينطور بي حواس ميكنه.
راستي چرا بايد اينطوري باشه.اگر نياز گفتگو و همدلي يك نياز سطحي و گذرا باشه كه نبايد اينقدر تمام هوش و حواس را بخودش مشغول كنه.حتمن ريشه در فطرت انسان داره كه اينگونه تمام وجود را در بر ميگيره...
يك دفعه زير پايم خالي ميشود.باران باريده بود و من پايم در گودال آبي فرو رفته بود.
با اينكه تا حال دلم نمي آمد اورا مقصر بدانم ولي اينبار با قاطعيت گفتم كه او مقصر است.مي توانست كمي رسمی تر بنویسد...
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:47  توسط نوراله
|
تا به دل تو برسم
باید فرسنگها تا دل خود را بپیمایم
چه سفر سختی
و گاه باید حتمن تنها
تنهای تنها راه را بپیمایی
وگرنه مشغول شدن
حواس ترا از اصل راه و مقصد دور می کند.
همه اینها برای رسیدن به توست
گفتن یا سکوت
تنهایی یا خواستن همدلی هایت
برای رسیدن به توست
که معنا بخش و کامل کننده هستی و زندگی و حقیقت من هستی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:15  توسط نوراله
|
ساده نیست از هوایی به هوای دیگر شدن.
اما روزگار گاه به گاه می آموزد که باید هجرت کنی.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 14:48  توسط نوراله
|
هر چقدر دور دور
من ترا صدا میزنم
ترا انتظار می کشم
با خیال تو خوشم.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 8:36  توسط نوراله
|